تحصیل کرده

تحصیل کرده


تارا وستوور نویسنده کتاب تحصیل کرده تمام دوران کودکی و نوجوانی خود را در انتظار “آخرالزمان”، در انتظار تیرگیِ خورشید و از بین رفتن ماه گذراند. با این عقیده و امید که زمانی که بشریت از بین برود، خانواده‌ی او به زندگیِ خود ادامه میدهند. او با پدر و مادری بزرگ شده بود که معتقد بودند پایانِ دنیا نزدیک است و به قصد آماده کردنِ خود برای آن در کوه های آیداهو به دور از هرگونه تمدنی زندگی میکردند.

او شناسنامه‌نداشت، پرونده‌ی تحصیلی نداشت چون هرگز در مدرسه‌ای قدم نگذاشته بود، و پرونده‌ی پزشکی نداشت چون پدرش به پزشکی و بیمارستان ها اعتقادی نداشت. تمامِ بیماری ها، زخم ها، حتی سوختگی های ایجاد شده توسط انفجارها در خانه و توسط داروهای گیاهیِ ساختگی مادرش درمان میشدند.

از دیدِ دولت، تارا وجودِ خارجی نداشت.

او تابستان ها را با پر کردن بطری های بزرگ و کوچک با تکه های هلو و گیاهانِ مختلف و زمستان ها را با مراقبت از آذوقه های روز مبادا میگذراند.

با گذر سال‌ها، رفتارهای افراطی پدرش وهمچنین خشونت های برادرش شدیدتر شدند و در شانزده سالگی تارا تصمیم گرفت معلمِ خودش باشد و به تنهایی مطالب درسی را به خودش یاد دهد.

او تا حدی ریاضی و دستور زبان یاد گرفت که در دانشگاه برایتام یانگ در رشته‌ی تاریخ پذیرفته شد و برای اولین بار در زندگیش با وقایع مهم تاریخی مانند هولوکاست و اعتراضات مربوط به حقوق بشر آشنا شد.

اولین باری که در یک کلاس درس قدم گذاشت ۱۷ ساله بود.

جست و جوی او برای دانش زندگی او را به کلی تغییر داد، او را تبدیل به انسانِ دیگری کرد، و او را به کشورها و قاره های دیگر، به هاروارد و کمبریج رساند. و هنگامی که به آنجا رسید، ناگهان با مشغله‌ی ذهنی‌ای مواجه شد که انتظار آن را نداشت. آن موقع بود که این سوال برایش ایجاد شد که اگر کسی به این اندازه از خانه و خانواده‌اش دور شود، آیا راهی برای بازگشت وجود دارد؟

تحصیل کرده” کتابیست درمورد سختی های خود را از نو ساختن. داستانیست درمورد وفاداریِ شدید به خانواده و رنجِ قطع ارتباط با نزدیکترین افرادِ زندگی خود. درگیری‌های ذهنی‌ای که باعث آزار و اذیتِ هرکسی میشوند که بخواهد تمام عقایدی که یک عمر بعنوان حقایق پذیرفته بود را زیر سوال ببرد و با عقایدی دیگر جایگزین کند.

این کتاب داستان زندگی کسی است که شاید بتواند بهتر از هر انسانِ دیگری درباره‌ی تحصیل و اهمیت آن صحبت کند، زیرا زندگیش توسط تحصیل کاملاً متحول شده است.


جملاتی از کتاب

شما میتونین عاشقِ یک نفر باشید اما باز هم تصمیم بگیرید با آنها خداحافظی کنید. میتونین هرروز دلتنگ کسی باشید اما باز هم از اینکه دیگر آنها را در زندگیتان ندارید خوشحال باشید.”

“تمامِ زحمتی که در سال های درس خواندنم کشیدم بخاطر این بودند که بتوانم این حق را برای خودم قائل شوم: که بتوانم حقایقی فراتر از آنهایی که پدرم برای ما تعیین کرده بود ببینم و تجربه کنم، و اینکه با استفاده از این حقایق طرز فکر خودم را بسازم.”

“بلاخره با مهم‌ترین خاصیت پول آشنا شدم. این خاصیت که با داشتنِ آن میتوانی به چیزهایی بغیر از پول فکر کنی.”

“در این حین یک توانایی مهم بدست آوردم. تواناییِ خواندنِ مطالبی که هنوز درکی از آنها نداشتم.”