مقوله تصمیم گیری در مدیریت یک سازمان یکی از مهم ترین موضوعات است. مدیر هر مجموعه باید بتواند در شرایط مختلف تصمیم های درستی اتخاذ نماید.

نقش تصمیم گیری در مدیریت

پر واضح است که مقوله تصمیم گیری در مدیریت یک سازمان کار ساده ای نیست و نقش تصمیم گیری در مدیریت بسیار بسیار مهم و حیاتی است. تصمیم گیری و مسئولیت، وظیفه ای خطیر و دردناک است که هر کس می تواند با افزایش توانایی های فکری و استعدادهای بالقوه اش و به کار گیری آنها این درد را تا حدی زیادی کاهش دهد.

یک مدیر در محل کار هرگز نباید نقش یک دوست، روان پزشک، پدر یا مادر را برای یک کارمند بازی کند؛ چراکه وظیفه ی اصلی او مدیریت بر زندگی کاری کارمند است. بسیاری از مدیران به خاطر قبول کردن مسئولیت های این چنینی دیگر وقت مدیریت بر سازمان و کارمندان را ندارند. این اشتباهی مهلک است که نقش مدیریت و نظم سازمان را دچار تزلزل می کند.

سازمان می تواند کارمندان را در مسیر رشد و موفقیت همراهی کند اما، شکست یا موفقیت هر کارمند به عهده ی خود اوست و مدیر در این زمینه فقط نقش راهبری و راهنمایی دارد نه بیشتر. این تلاش های بیجا و بی مورد که برای پذیرش نقش های نا بجا صورت می گیرد دلیل اصلی هدر رفت زمان و دلسردی مدیران است.

درک درست از احساسات (نقش تصمیم گیری در مدیریت)

هر مدیر باید برای خود و سازمان استانداردهایی وضع کند تا بتواند بر اساس آنها و به دور از در نظر گرفتن احساسات بر کارمندان مدیریت کند. اما بسیاری از مدیران مساله ی ایجاد استاندارد را با وضع قوانینی برای تنبیه کردن کارمندان در زمانی که در انجام وظایف خود کوتاهی می کنند اشتباه می گیرند، در نتیجه علاقه ای به ایجاد استانداردهای سازمانی ندارند.

اما باید بدانیم که چنین افرادی در واقع، درک درستی از یک مدیریت خوب ندارند. منظور از ایجاد استاندارد، تعیین اهداف و حدودی است که با رعایت آنها غرور جمعی و شخصی پدید می آید.

برای درک راحتتر این قضیه، بهتر است دو سازمانی که یکی فاقد استاندارد و یکی دارای آن است را با یکدیگر مقایسه کنیم. دو شرکت برای کارمندان فروش خود هدف فروش حداقلی X را مشخص کرده اند. تعدادی از کارمندان فروش این شرکت ها به تارگت مورد نظر دست پیدا کردند و چند تن از آنها نتوانستند به این میزان فروش برسند.

نقش تصمیم گیری در مدیریت یک سازمان بسیار مهم است. مدیر هر مجموعه باید بتواند در شرایط مختلف تصمیم های درست و به جا اتخاذ نماید.

در این زمان شرکت A که فاقد استاندارد است از اهمال کاری این کارمندان چشم پوشی می کند و تفاوتی بین کارمندان موفق و ناموفق قائل نمی شود چراکه به درآمد مورد نظر خود رسیده است. در نتیجه وقتی هدف محکم و قاطعی در شرکت حکم فرما نیست و کارمندان فرقی بین خود مشاهده نمی کنند، رفته رفته سستی و رکود یکپارچه ای کل شرکت را در بر می گیرید و کارمندان انگیزه ی خود را به رشد و بهبود خود از دست می دهند.

اما از طرف دیگر شرکت B که دارای استاندارد است، با تشویق و دادن امتیازات به کارمندانی که به تارگت مورد نظر دست پیدا کردند، علاوه بر ایجاد انگیزه در آن کارمندان برای کار بیشتر و تحریک دیگر کارمندان برای رقابت و رسیدن به این سطح، این حس را در کارمندان سطح پایینتر ایجاد می کند که یا باید به سطح دیگر کارمندان برسم و یا باید این سازمان را ترک کنم. در نتیجه این شرکت پویایی و رشد مداوم خود را حفظ می کند و اعتماد به نفس کارمندان و غرور سازمانی را همیشه بعنوان یک رکن اصلی در تمامی فعالیت های خود در نظر می گیرد.

پس با بررسی عینی آنچه مدیران باید بعنوان سطح حداقلی یک کارمند انتظار داشته باشند، یک خط مشی کلی بوجود می آید که به مرور پایه و اساس تصمیم گیری های کاری می شود.

تصمیم گیری در همه مواقع (نقش تصمیم گیری در مدیریت)

اما باید بدانیم که با وجود تمامی این موارد، سختی در تصمیم گیری مدیران فقط شامل مسائل مربوط به کارمندان نمی شود، بلکه در بعضی مواقع باید تصمیم هایی گرفته شود که نظم و اصول شخصی و گاهی اوقات زندگی خانوادگی آنها را نیز تحت تاثیر قرار می دهد.

در چنین مواقعی مدیر باید به دور از تعصب و بدون در نظر گرفتن احساسات شخصی و خانوادگی، مسائل سازمان را اولویت خود قرار دهد. ممکن است از این حرف سوء برداشت شود؛ اما وقتی شما مدیریت یک سازمان را برعهده می گیرید دیگر فقط در برابر خانواده ی خود مسئول نیستید بلکه در برابر خانواده ی تمامی کارمندان خود نیز مسئولید.

پس بهتر است اینگونه جمع بندی کرد: برای کنترل و اداره ی یک شرکت، شما نباید آسایش و رفاه شخصی را بالاتر از آرامش سازمان قرار دهید. هر فدری که مدیریت کارآمدی دارد با این قاعده و قانون زندگی می کند و گاهی اوقات ممکن است از این قانون نیز صدمه ببیند. اما در هر صورت لازمه ی مدیریت پیروی صد در صدی از این قانون است.”

مدرسه آیا دوره مدیریت کسب و کار mba برگذار می نماید